پیشنهاد می نمایم جسد زنده را فالو نموده تا از خیر دنیا و عقبی بهرهمند باشید این هم آدرسشان:
اگر دوست داری بعضی کارهایی که میدانی خوب نیست را انجام بدهی، بعضی چیزهایی که باز هم اتفاقا میدانی خوب نیست را گوش بدهی و بعضی چیزهایی که معلوم است خوب نیست را هم ببینی ، خوب بده و بکن و ببین عزیزم، ولی تنهایی. چون اگر مرا شریک کنی، راهی بیبرگشت را رفتهای. فرض کن، اصلا احتمال بده، حتی 1 درصد، روزی از کردههای بد پشیمان شدی و توبه کردی و گناهانی که انجام دادی بخشیده شد، اما با گناهان من چه می کنی؟ شاید من نخواستم توبه کنم! و تو میدانی که تو مرا به گناه کشاندی. پس بار من را به خودم بسپار. اگر نیاز شد درخواست میکنم از شما. با تشکر از حسن همکاری شما :دی
الان سحره و من دارم به این فکر می کنم که چقدر من بدم. دوست دارم الان یک کنجی پیدا کنم و سرمو بکنم توش طوری که کسی منو پیدا نکنه و من فراموش بشم برا مدتی و نگاههای توقع آمیز از بین بره و من مدتها مثل یک کرم خوب اون جا بخوابم . بخوابم و بخوابم و بخوابم، انقدر که فراموش بشم و فراموشم بشه چه کارهایی کردم . و بعد مثل یک پروانه دوباره سرمو بیارم بیرون . ولی فکر کنم نمیشه این چیزها اتفاق بیفته. اما دوست ندارم خودمو ناامید کنم. پس فعلا با خودم حرف نمی زنم و فقط می خوابم. فعلا با خدا هم فقط در حد ضرورت حرف میزنم نه بیشتر.

امروز روز سختی بود. مثل خیلی روزهای دیگر. شکننده بود. مثل خیلی از روزهای دیگر. من امروز نمیدانم بشکنم یا باز با تمام پوشالی بودنم راست بایستم. نمی دانم. کاش کسی بود که می توانستم تمام حرف ها و مشکلاتم رابرایش بگویم و او هم در ک کند و این قسمت دوم از اول مهمتر است، درک کند. کودکی را میبینم که به امید روزهای بهتر درس خواندم و بالا آمدم و بالا آمدم. آن سد لعنتی را میبینم که با تمام سختیها گذر کردم از آن و خوب هم بود گذر کردنم. اما بعد از آن این سرنوشت شوم من بود که روزهای سفید و خوب را به کام کشید و چیزی نماند برایم جز شکست. تحقیر شدم. نه فکر کنی پیش کسی. نه. پیش خودم تحقیر شدم و دیگر هم تا این لحظه سر راست نتوانستم بکنم.له شدم اگر باور کنی. نمیدانم. من قبلا هم گفتم که خیلی نمیدانم.
بگذریم که جز این چارهای نیست و اگر نگذریم جمود ما را سرنوشتیست محتوم.
حال چه کنم؟ واقعا نمی دانم من باید بعد از این همه زمانی که هدر دادم و نتیجه نگرفتم چه کنم؟ جسمی کرخت و تشویش و دل لرزه است که تمام وجودم از داخل مانند بید میلرزد و میلرزد و نمیدانم چه کنم. من خدا را فراموش کردم. خدای من خیلی بی عرضه بود شاید. خدای من خدایی بود که سابق بر این او را داشتم و به محض رفتن به آن جهنمِ روح، او را در خانه گذاشتم و تنها رفتم و مشکل من این بود که تنها رفتم و تنها رفتم، چون مغرور شده بودم به واسطه ی آن دیگر خدایی که ساخته بودم و اکنون مینوسم تا خالی شوم ولی نمیشوم. آن مردک خوب گفت که در زندگی زخم هایی است که روح انسان را در خفا می خورد و ازبین میبرد، که عین عبارت او نیست این، حال من است این. و چگونه بر این حال، فائق آیم در حالی که شب قدر در این نزدیکیهای من است و من دارم به چیزهای بدی فکر میکنم که قطعا خدا میداند. خدا میداند اما تقصیر او هم به اندازهی من است چون او نباید مرا رها میکرد تا این گونه شوم و دیگر نمیگویم چون میترسم که مصداق شوم برای چیزی که خودم گفتم : که چه بسا وقایعی تلخ که خاتمهای نیکو دارند. اما چه کنم؟ خدا تو بگو من چه کنم تا تو بیایی ومن بتوانم بر این زخم مرحم گذارم و دوباره این پوشال وجود مزخرفم را بند بکشم و سامان دهم که در راه دوباره زندگی کردن چاه زیاد است و من ته یکی از همانها هستم و نمی دانم. نمیدانم و نمیدانم و تو بیا تا نروم از خودم، که گویی هم اکنون نیز دیر است. من فراموش کردهام که هیچ بودم و تو مرا آوردی و ساختی. دوباره بساز که دیوانگی در همین نزدیکیهای من است.
یا رازق الطفل الصغیر. (این را خودت بر زبانم آوردی در حین نوشتن که فکر میکردم چه بگویم پس باید در مورد من پاسخش را بدهی خدای خوب من) کمی گریه کنم بد نیست …
اول سلام و دوم هم چرا آخر ندارد که. در زندگی دردهایی است که روح آدم را آهسته و بی صدا میخورد و از بین بر میدارد. این جا مینویسم برای خودم. برای دلم. برای این که شاید فکر می کنم با این کار بهتر می شوم :) شاید هم نشوم. البته شاید هم بشوم. نمیدانم و خیلی نمیدانم، ولی خیلی بیشتر از آن امید دارم که بدانم . به امید حق