الان سحره و من دارم به این فکر می کنم که چقدر من بدم. دوست دارم الان یک کنجی پیدا کنم و سرمو بکنم توش طوری که کسی منو پیدا نکنه و من فراموش بشم برا مدتی و نگاههای توقع آمیز از بین بره و من مدتها مثل یک کرم خوب اون جا بخوابم . بخوابم و بخوابم و بخوابم، انقدر که فراموش بشم و فراموشم بشه چه کارهایی کردم . و بعد مثل یک پروانه دوباره سرمو بیارم بیرون . ولی فکر کنم نمیشه این چیزها اتفاق بیفته. اما دوست ندارم خودمو ناامید کنم. پس فعلا با خودم حرف نمی زنم و فقط می خوابم. فعلا با خدا هم فقط در حد ضرورت حرف میزنم نه بیشتر.
